Blogger
ساز مخالف
On Blogger since: March 2008
Profile views: 1,891

My blogs

About me

Introductionدر آوار خونین گرگ و میش دیگر گونه مردی آنَک،‌ که خاک را سبز می‌خواست، و عشق را شایسته‌ی زیباترین زنان که اینَش به نظر هَدییَتی نه چنان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید؛ چه مَردی، چه مَردی، که می‌گفت: قلب را شایسته‌تر آن، که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند، و گلو را بایسته‌تر آن، که زیباترین نام‌ها را بگوید، و شیرآهن کوه‌مردی از این گونه عاشق، میدان خونین سرنوشت، به پاشنه‌ی آشیل درنوشت. روئينه‌تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود، آه اسفندیار مغموم: تورا آن به که چشم فرو پوشیده باشی! آیا نه؛ یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟ من تنها فریاد زدم: «نه!» من از فرو رفتن تن زدم، صدایی بودم من، شَکلی میان اَشکال، و معنایی یافتم. من، بودم؛ و شدم، نه زان گونه که غنچه‌ای گلی، یا ریشه‌ای که جوانه‌ای یا یکی دانه که جنگلی! راست بدان گونه که عالی مردی شهیدی! تا آسمان بر او نماز برد. من بینوا بندَگَکی سر به راه نبودم، و راه بهشت مینوی من، بُز رو طوع و خاکساری نبود. مرا دیگر‌گونه خدایی می‌بایست، شایسته‌ی آفرینه‌ای که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند! و خدایی دیگر گونه آفریدم! دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی، و کوه‌وار پیش از آنکه به خاک افتی، نستوه و استوار، مرده بودی اما نه خدا و نه شیطان! سرنوشت تو را بتی رقم زد، که دیگران می‌پرستیدند! بتی که دیگرانش می‌پرستیدند.
Google apps
Main menu