شهرام غلامی
My blogs
Blogs I follow
| Gender | Male |
|---|---|
| Introduction | روز بيست و چهارم از پاييز. سال يك هزار و سي صد و پنجاه و پنج از هجرت. در فراسوي حصار هاي تهران قديم به دنيا آمدم. در نخستين گام ها از جاده ي قديم شميران. در بيمارستاني كه نام مدفني بر خود داشت. و در سايه سار چنار ها پاييز چه زيبا بود. مادرم مهر است و ماه، نگران ابدي بر سرنوشت من. كه در ايواني از آفتاب و باد مرا از سياهي سكوت گرفت و به باغستان ها برد به تماشاي آشتي كنان خاك و زندگي -يادش بخير- با مردم اما بيگانه ماندم. و تنهايي تجربه اي است غم انگيز به رنگ خاكستر در ميانه ي آتش و باد. چيز هايي هست كه دوست شان مي دارم و چيز هايي را نه، از ميان داستان ها پلنگ و ماه را دوست مي دارم و از پرندگان كلاغ را براي خاطر حضور دائم و سياه اش كه خبر از چيزي مي دهد. وسكوت را به وقت فرياد هيچ دوست نمي دارم. و مثل سگ زيستن را. روز بيست و چهارم از پاييز بي هنگام، به زندگي فراخوانده شدم به حضوري بي سر انجام و رنجي بي حاصل. و تنهايي تجربه اي است غم انگيز به رنگ خاكستر در ميانه ي آتش و باد. |
